تارنمای فرهنگی مهرگان




ماد در روزگار هخامنشی، عصر آهن پایانی در غرب مرکزی ایران

بخش : باستان شناسی

تصویر موجود نمی باشد

ماه : اسفند

476 :تعداد بازدید

فایل ضمیمه



 

 

 

 

 

 

 

 

 

تارنمای فرهنگی مهرگان گروه باستان شناسی استوارت کلیفرد براون، برگردان حمید رضا سُروری*

 

پیشگفتار

همدان، جنوب اکباتان بر پایۀ باب دوم از کتاب عزرای دورۀ هخامنشی، پایتخت مادها و پارس ها است. این محل به وسیلۀ داریوش بزرگ و خشیارشا زنده شده است. سرزمینی که جایگاه آرامگاه اِسترو مردخای است، مرکزی که جایگاه بسیاری از رویدادهای تاریخی است. چه اندازه از میراث های فرهنگی در آن نهفته است؟ کاوش ها چندان به این پرسش، پاسخ نداده اند. شهری که به وسیلۀ کورش بزرگ، الکساندر و آنتیوخوس اشغال شد برای ما ناشناخته است. توصیف های تاریخ دانان یونانی در مورد آن قطعی نیست. آن چه که در کتاب سِپَندینۀ یهودیان در مورد آن آمده، ناچیز است.

شکوه و بزرگی دوران کهن سراسر ناپدید شده است. سکه های قدیمی، مهرها و سرپیکان های ناچیزی از دشت های بالای این شهر پیدا شده است. زمین های فراوانی در سراسر این گستره با مانده های کوچکی از این آثار پوشیده شده است. پژوهش و پیگردی ریشه ای در ساخته های آن ها نشان می دهد که کشاورزی بیرون از درآمدهای مالیاتی دولت بوده است. گودال ها حفر شده و خاک با آب آمیخته و به سوی سد جاری گشت و درحالی که به شکل مادۀ سنگینی درآمده بود، نشست کرد. گورها با جواهرها، سکه ها و دیگر مانده ها تاراج شدند و اشیای با ارزش آن ها جدا گردید. بسیاری از این زمین ها درجستجوی اشیای باستانی کاوش شد. ولی گاهی زمان ها اشیای با ارزش کهن آشکار می شوند. (ویلسون 1896، رویه 156-157)

پنداشت های بسیاری بر پایۀ این که این ماده های فرهنگی به وسیلۀ مادها ساخته شده وجود دارد که نمودار شیوۀ زندگی و چیره دستی آن ها است. اما به راستی اثرهای بر جای مانده ناشناخته اند و ما بدون تردید و به استواری نمی توانیم فراورده های هنری یا ساختمانی را به مادها نسبت دهیم. هرچند که آثار در سده های هشتم و هفتم پیش از میلاد جای می گیرند. در همدان (اکباتان) چنان که کاوش ها نشان داده است آثار فرهنگی ممکن است هنوز مانده باشد که البته شناسایی آن ها دشواراست. (موری 1985، رویه 2)

در پایان سدۀ نوزدهم میلادی هنگامی که «رورند ویلسون» آیین های مذهبی را در اکباتان باستان (هگمتانه) ثبت و بررسی می کرد، پژوهش های باستان شناختی در باختر آسیا هنوز درگام آغازین خود به سر می برد و ما در مورد دورۀ باشکوه و بزرگ مادها در بی خبری بوده ایم. و در واقع این دوره ناپدید شده بوده است. 90  سال پس از آن، ما تنها می توانستیم از این موضوع دریغ مند باشیم که دانشمندان برجستۀ معاصر تنها می توانند کمی آگاهی های بیشتری دربارۀ خدایان بیان کنند. این موقعیت هم به هرحال جوری نبود که بخواهد همیشه در تاریکی جای بگیرد. هر چند که باقیمانده های مادی در همدان بررسی و کاوش نشده است. اما ما به دانش و آگاهی هایی هر چند اندک و جزیی در مورد مادهای باستان دست یافته ایم.

در یک چهارم سدۀ گذشته، چندین پروژۀ باستان شناختی در باختر (غرب) مرکزی ایران انجام گرفته است که با تازه ترین آگاهی های تاریخی و جغرافیای تاریخی وابسته به دورۀ آشور نو در کوه های زاگرس در نیمۀ نخست هزارۀ نخست پیش از میلاد ترکیب شده است که شالوده ای برای درک و فهم اندازۀ تحرک و پیشرفت در جامعه و فرهنگ مادها شد و بازنگری اساسی را منجر گردید.

نخستین انگاره در مورد دورۀ آهن در باختر ایران به وسیلۀ یانگ و دایسون پیشنهاد شد (دایسون 1965، یانگ 1965، براون 1980-1981). هر چند که به طور معمول برای دست یابی به یک تعریف روشن از چگونگی ساختارهای دورۀ آهن و تعیین اندازۀ اهمیت دوره های ماد و هخامنشی بحث وجود دارد. چرایی های گوناگون زیادی از نگاه جغرافیایی و گاهنگاری است، هنگامی که همدان آشکارا در خاور (شرق) کوه الوند جای می گیرد. الوند مهم ترین و واپسین کوهی است که به عنوان یک عامل بازدارنده پیش از دستیابی به فلات ایران قابل دسترسی است. به راستی همۀ کاوش ها و بررسی ها در دره های این کوه به سمت باختر انجام گرفته است. افزون بر این در حالت روان دانش باستان شناسی ناممکن است که با استواری اثرهای فرهنگی وابسته به مادها یا دورۀ پیش از هخامنشی را با دورۀ هخامنشی تمیز دهیم. در نتیجه گاهنگاری موجود که بر پایۀ سندهای فرهنگی در مورد عصرآهن پایانی صورت گرفته، گمان انگیز است. و آگاهی های به دست آمده از بررسی های باستان شناختی توانایی موشکافی و گزارش مناسب را ندارد. آگاهی های تاریخی گمان انگیز است و سرچشمه های (منبع ها) موجود مربوط به مادها به شکل درجه یک و درجه دو دسته بندی می شوند. سرچشمه هایی همانند آشوری و بابلی نو، هخامنشی و یونانی که بیشتر ناهمگون هستند و درک و ویرایش آن ها بسیار سخت است.

رخدادها بیشتر زمان ها بدون نتیجه گیری و خلاصه شده، پیچیده و برآشفته در یک دورۀ زمانی نه چندان روشن رها شده اند و همانند بسیاری از سرچشمه های دیگر از خشک اندیشی های فردی و تیره ای هم پاک نیستند. افزون بر این که همۀ آن ها بیانگر دیدگاه های خارجی هستند. هر چند باید همۀ آن چه را که در مورد مادها گفته شده است را بشنویم، ولی  همۀ این ها وضع ناخوشایندی را به وجود می آورد. و ما باید با شکیبایی به آن چه که دانش باستان شناسی درست و واقعی در مورد مادها و هخامنشیان به ما می دهد، پشتگرم باشیم. ممکن است در این گام به دشواری هایی برخورد کنیم، ولی آن چه که روشن است این است که دانسته ها و واکاوی های ما در مورد دورۀ آهن در باختر مرکزی ایران بر پایۀ آگاهی های باستان شناختی چیده شده است که البته دشواری هایی همانند گُسستگی و شکاف فرهنگی در این میان به چشم می خورد. زیرا آگاهی در مورد این محوطه های باستانی اندک است. پیشگفتاری کوتاه را برای گفتمان و توصیف توالی این محوطه ها آماده کرده ام و نظرهای گوناگون را که دستآورد گوناگونی اندیشه ها و باورها است را از آن ها بیرون آورده ام.

پرسش نظم نیافته ای در باستان شناسی

بر پایۀ دیدگاه های تازه در مورد باستان شناسی دوره آهن در باختر ایران، لوین (1987م) می توانست انگاره ها و دیدگاه های تازه ای را با کمک از اطلاعاتی که از کاوش و بررسی منطقه ماهیدشت درکرمانشاه به دست آورده بود را بیان کند. با مراجعه به پژوهش های لوین با دیدگاهی فراگیرتر در مورد توالی زمانی عصرآهن پایانی در باختر مرکزی ایران رو به رو هستیم. به هر روی بر پایۀ آن چه که تا کنون پایه گذاری شده و پیوستگی هم پیدا کرده است، این منطقه از ایران در عصر آهن یک از دوره بندی عصر آهن مورد سکونت جای گرفته است.

محوطه های عصر آهن با لایه هایی از دورۀ هخامنشی

محوطه هایی که در چارچوب این زمان جای می گیرند در برگیرندۀ : گودین تپه در درۀ کنگاور، نوشیجان تپه در ملایر، جامه شوران در ماهیدشت و باباجان تپه در دشت دلفان، خاور پیشکوه هستند. همۀ این چهارمحوطه دست کم در دو دوره از بخش بندی های دورۀ آهن مورد سکونت قرارگرفته اند و تنها جامه شوران و باباجان توالی لایه نگاری را دارا هستند.

باباجان تپه

باباجان تپه در برگیرندۀ یک تپۀ بزرگ مرکزی با تپه های کوچکی در خاور و جنوب خاوری است که البته همۀ آن ها کاوش نشده است و تپه مرکزی و خاوری کاوش شده است (گاف 1969،1978،1985). استقرار در تپه به سه دورۀ مهم و اصلی بخش می شود. نخستین جای گیری دورۀ آهن باباجان طبقۀ III است که به تپۀ خاوری مربوط می شود و جای گیری موفقی را از عصر آهن به همراه اثرهای فرهنگی طبقه های I و II درلایه های بالایی تپه مرکزی نشان می دهند. اثرهای فرهنگی طبقۀ III در برگیرندۀ سفال نقش دار دست ساز است که به سفال سبک لرستان (genre Luristan) نامدار است. افزون بر آن سازه های مِهرازی (معماری) برج و بارودار یک بنای مشخص تزیینی موسوم به اتاق نقش دار که در تپۀ خاوری جای گرفته است و همانند اتاق های به دست آمده از روی تپۀ مرکزی است. سکونت در طبقه III به انگیزۀ آتش سوزی متوقف شده است.

طبقه II در بردارندۀ یک استقرار کوتاه مدت با عنصرهای متفاوت و البته مشخصی همانند اتاق های کوچک نشیمن و کارگاه هایی است که روی سطح سوخته ساخته شده اند. در برخی بخش ها مانده های مصالح و ماده های ساختمانی طبقه III مورد بهره قرار گرفته است. سفال سبک لرستان که در طبقۀ III به کار برده شده بود در طبقۀ II هم وجود دارد. اما از چگونگی  و مقدار طرح های تزیینی نقش دار روی سفال ها کاسته شده است. ضمن این که گونۀ تازه ای از سفال نخودی ساده چرخ ساز به نام سفال نخودی میکایی (micaceous buff ware) همراه با گونه ای قدیمی تر پیدا شد.

استقرار در باباجان I پس از یک وقفه انجام می گیرد و در این میان فرسایش در امتداد دو لایه به خوبی دیده می شود. طبقه I در برگیرندۀ سازه های سنگی کوچک با حصارهای جدا کننده در پایین تپۀ خاوری است. به همراه شماری از گورهای تدفینی (گاف 1985). بر پایۀ دانسته های ما در مورد استقرار در باباجان، سفال سبک لرستان که در طبقه های III و II رایج بود، به طورکلی ناپدید شده و گونه شناسی برخی از سفال های باباجان I گویا بیانگر شکل تازه و بهتر سفال نخودی میکایی باباجان II است. ضمن این که گاف به این نکته که شاموت میکا دراین ظرف ها بسیار نادر شده هم توجه دارد (گاف 1985، رویه 2).

جامه شوران

جامه شوران در فاصلۀ کوتاهی از جنوب شهر ماهیدشت جای گرفته است (لوین 1987، رویه 235). توالی لایه نگاری در این محوطه تنها دستاورد دو گمانۀ کوچک است که از کاوش سال 1978میلادی برداشت شده و دارای سه مجموعه سفال از دورۀ آهن است. کهن ترین آن مجموعه آهن III است که دربردارندۀ سفال سپید خشن دست ساز و چرخ ساز با خمیرمایۀ کاه است. شکل ظرف ها آشکار است و ساغرهای یافت شده، وابسته به اواخر هزارۀ دوم پیش از میلاد هستند. ساغرهای ایلامی از شوش همانند شکل های کوچکی هستند که در گورهای گیان وجود دارد. به این انگیزه و چرایی های دیگر لوین مجموعه III را به صورت آزمایشی به عصر آهن I هم زمان با پایان هزارۀ دوم پیش از میلاد تاریخ گذاری کرد (لوین 1987، رویه 235). مجموعه سفال II سفال های بخشی از سنت سفال نخودی میکایی است که به شمار فراوان و درلایه های پیاپی به دست آمده است. در تحلیل آغازین به نظر می رسد که این مجموعه سفال را بتوان به دو مرحلۀ قدیمی و تازه تقسیم کرد. مرحلۀ قدیمی مجموعه سفال IIb ­کاسه هایی با دسته های افقی و لیوان هایی با دو دستۀ مقابل هم شبیه ظرف های باباجان II و نوشیجان است. سفال نقش دار ویژۀ این مرحله به دست نیامده است. مرحلۀ تازه مجموعه سفال aII سفال هایی شبیه سفال های گودین II و باباجان دارد. این مرحله شکل های زیادی از کاسۀ کم عمق و از سفال مرغوب یا معمولی دارد که همانا ویژگی این خوان است. مجموعه سفال IIa همچنین قدیمی ترین سفال های نقش دار یافت شده درکاوش جامه شوران را در خود داشت. سفال های نقش دار کمابیش به ندرت کاسه های لبه دار کم عمق مسطح یا کمی برآمده با تزییناتی است که تنها روی لبه بود. طرح های تزیینی گوناگون بود و در برگیرندۀ سه گوش، خط های موازی، ردیف های کمانی و محدوده گسترده ای از نقش مایه های دیگر بود. بخش اندک از مجموعه II در بردارندۀ ظرف های نقش دار و غیر نقش دار نخودی در مجموعه I هم ادامه پیدا می کند و به کار می رفته است. سفال های روی این لایه تفاوت آشکاری پیدا می کند. هنوز سنت سفال نخودی مجموعه I برقرار است و البته در مجموعۀ I پخش گسترده ای از شکل های تازه همانند کاسه های مسطح، سبوهایی با لبۀ سه پر، شماری فنجان با بدنۀ نازک، کاسه های لاله ای و تکه های قمقمه وجود داشت (لوین 1987، رویه 235). در شمار بسیاری از تکه سفال های نقش دار، بیشتر رنگ روی سطح نمایان ظرف در بیرون ظرف های دهان بسته و درون ظرف های دهان باز یافت می شد. رنگ روی سطح ها بسیار پردازش شده و صاف به کار رفته است. توالی زمانی جامه شوران از آن چه کمال مطلوب تصور می شود، فاصله دارد. اگر چه سفال سبک لرستان و سفال جلینگی یا کلینکی (clinky) روی سطح محوطه وجود دارد. اما درکاوش تپه این موضوع دیده نمی شود. بر پایۀ کاوش در جامه شوران تنها می توان به یک توالی از نظر جغرافیایی دست یافت و البته باید این را در نظر داشت گمانه هایی که در این ناحیه پدیدار شده، بسیار محدود بوده و ترکیب و تفسیر داده ها برای لایه نگاری بسیار سخت است. ولی روشن است که این محوطه به انگیزۀ غنایی که دارد درکاوش های آینده دگرگونی اساسی در دانش اندک ما نسبت به دورۀ آهن زاگرس مرکزی ایجاد خواهد کرد.

گودین تپه

گودین تپه در درۀ راهبردی کنگاور جای گرفته و جایگاهش این اجازه را می داد که بر مسیر مهم ارتباطی در باختر مرکزی ایران چیرگی داشته باشد. گودین تپه یکی از بزرگ ترین و مهم ترین محوطه های پیش از تاریخ در این منطقه است (یانگ 1969، یانگ و لوین 1974). کمی دورتر از سه آرامگاه موجود درگوشۀ جنوبی ارگ تپه، قطعه های دیوارها و سازه های منفرد و ترکیبی بالای ارگ از عصر آهن به چشم می خورد که این بخش بلندترین نقطه به شمار می آید. سازه های معماری گودین II در بردارندۀ ساختارهای دفاعی، اتاق نشیمن و انبار است که در امتداد یک دورۀ زمانی مشخص کامل شده اند. پس از ترک استقرار در طبقۀ مهم II و پس از یک گسستگی که انگیزۀ ویرانی ساختمان های مهم و اصلی می شود، دوباره شاهد استقرار و سکونت در این بخش هستیم. سفال نخودی میکایی طبقه II چرخ ساز است و به عنوان سفال رایج در بخش اصلی سکونت عصر آهن در گودین مورد بهره جای گرفته است. ضمن این که این سفال در استقرار موقت پس از وقفه فرهنگی مورد بحث هم استفاده شده و جدا کردن سفال ها از لحاظ لایه نگاری و گونه شناسی در این دو مرحلۀ استقرار غیرممکن است و همۀ سفال ها با هم دیگر بررسی می شوند. هر چند سفال گودین II به تازگی از سوی  اینگراهام (Ingraham) دوباره بررسی شده است. او ادعا می کند که سفال های استقرار اصلی با سفال های استقرار موقت در گودین به وسیلۀ گونه های ظریف از ظرف ها و شکل لبه تمیز داده می شود و تاریخ ظرف ها به نیمۀ میانی سدۀ ششم پیش از میلاد تاریخ گذاری شده است (اینگراهام 1985). البته تا به حال تنها خلاصه ای از کارهای اینگراهام را دیده ام و هنوز موفق نشده ام که نسخه ای از پایان نامۀ دکترای او را به دست آورم (اینگراهام 1986). هم اینک او مدرکی را برای جزییات خواست خود بیان نکرده است و شوربختانه انگیزه های او را نمی توانم ارزیابی کنم. به هر روی روشن است که سفال گودین II بخشی از سنت سفال نخودی میکایی است که با سفال های باباجان II، نوشیجان و سفال های ظریف جامه شوران IIa همسانی دارند (لوین 1987، رویه 235) و سفالی که مربوط به لایه فرسایش یافته میان طبقه I و II  گودین است با سفال آغازین مرحلۀIb  باباجان همسانی دارد (براون 1980، رویه 237).

نوشیجان

نوشیجان محوطه ای از عصر آهن است که بر فراز برآمدگی صخره ای طبیعی در دشت جوکار در نزدیک 20 کیلومتری باختر ملایر و 70 کیلومتری جنوب همدان جای دارد (استروناخ و روف 1978، کرتیس 1984). عناصر مِهرازی در محوطه با هم ترکیب شده اند. برجسته ترین اثر، تالارستون دار است به همراه دژ نظامی و انبارهایی که به آن وابسته است و با سازه های ترکیبی گودین همانندی دارد. افزون بر این که از قرار معلوم همچون گودین استقرار اصلی پس از یک وقفۀ کوتاه و ویران شدن بناها تشخیص مجموعه سفال های مجزا از همدیگر را در دو مرحلۀ سکونت در تپه سخت کرده است، سفال های طبقه I درگزارش های نخستین منتشر شده اند و به روشنی بخشی از سنت سفال نخودی میکایی  نقش دار و چرخ سازی اند که درگودین و باباجان هم داریم (استروناخ 1978) که از دید گونه شناسی همانند سفال های باباجان II است. سفال های این مجموعه وابسته به مرحله ای کوتاه منطبق بر پایان استقرار در عصرآهن است (براون 1980، رویه 233).

توالی باستان شناختی عصر آهن در ایران

توالی گاهنگاری عصرآهن در باختر مرکزی ایران بر پایۀ لایه نگاری تطبیقی است که دست آورد بررسی های باستان شناسی در باختر مرکزی ایران است و به گونه ای آشکار برای ارزیابی هر چه بیشتر ریزه کاری ها باید به نوشته های لوین بازگردیم (1987) در نبود روش های تاریخ گذاری مطمین مانند روش رادیوکربن در باختر مرکزی ایران تاریخ گذاری ها در این دوره بر پایۀ در نظر گرفتن توالی دوره ها درحسنلو انجام می گیرد که البته تقریبی است و روشن است که در چنین روشی نمی توان از روی اطمینان مدرک ها را بر پایۀ آن چه که تا کنون در باختر مرکزی ایران وجود دارد، روشن و آشکار کرد.

آهن I (?1500-?1100 پ.م)

در عصر آهن I ساغرهای ایلامی جامه شوران III در منطقۀ ماهیدشت کرمانشاه و تپه گیان در لرستان مشخصه این دوره هستند. ضمن این که گورهای گودین در درۀ کنگاور و دشت همدان (سوینی 1975، رویه 88) با دارا بودن سفال خاکستری باختری قدیم با حسنلو V و دینخواه تپۀ آذربایجان در یک افق قرار می گیرند. این پراکندگی از وجود دو فرهنگ گسترده در باختر ایران خبر می دهد و در زاگرس شمالی، آذربایجان و کردستان را نیز در بر می گیرد. در جنوب با رِخنۀ (نفوذ) فرهنگ ایلامی رو به رو است که یکی از دو فرهنگ مشترک در باختر مرکزی ایران است.

آهن II (?1100-?800 پ.م)

عصر آهن II در جامه شوران ماهیدشت کرمانشاه به گونه آثار سطحی و آثاری که در بررسی پیدا شده است. همچنین در لرستان (باباجان III) با سفال سبک لرستان شناسایی می شود. درناحیه های خاوری توزیع سفال شاخص لرستان را در منطقه هایی همانند درۀ کنگاور و دشت همدان نداریم و به نظر می رسد باید تاریخ و محدودۀ ساخت سفال نخودی میکایی را به آغاز عصر آهن II عقب برد. این پیشنهاد بر پایۀ برخی از مشاهده ها است و به نظر می رسد که سفال نخودی میکایی به قدیمی ترین مرحله از باباجان II  وابستگی دارد که به عنوان یک سنت سفال سازی به دیگر منطقه ها گسترش پیدا کرده است. هر چند چنین به نظر می رسد  میان طبقۀ  III  و II باباجان و سفال سبک لرستان شکافی کوتاه وجود دارد. بنابراین سفال نخودی میکایی در محل های دیگر همزمان با باباجان III آغاز می شود و در واقع در این زمان است که عصر آهن II با وجود سفال نخودی میکایی در کف طبقه III دژ نظامی باباجان پیدا می شود (گاف 1978، رویه 53 و تصویر11- 10). الگوهای فرهنگی از دگرگونی اساسی در عصرآهن II و در باختر مرکزی ایران خبر می دهند. در جنوب جاده خراسان بزرگ شکوفایی سفال سبک لرستان بر وجود الیپی های نوظهور دلالت دارند. بر پایۀ نوشته های آشوری نو، این موضوع در سده های هشتم و هفتم پیش از میلاد با اشغال این منطقه ها روی می دهد و از قرار معلوم ارتباط با شمال در عصر آهن II ضعیف می شود. هر چند به شکل روشنی سنت سفال خاکستری تازۀ باختر که در آذربایجان رواج دارد، با آن چه که در باختر مرکزی وجود دارد، همسانی ندارد و سفال نخودی میکایی که با آهن II آغاز می شود، احتمالاً بیانگر پدیدۀ نو یعنی ورود عنصرهای تازۀ  جمعیتی (آریایی ها) به باختر مرکزی ایران است.

 

آهن III (?800-?350 پ.م)

جامه شوران II این اجازه را می دهد که دورۀ آهن III را به دو مرحله قدیم و نو بخش کنیم. اگر چه تاریخی را به عنوان مرز میان این دو مرحله نمی توانیم تعیین کنیم. آهن III  قدیم هم اینک با آمیزه ای از سفال سبک لرستان و سفال نخودی میکایی باباجان II و سفال نخودی میکایی نوشیجان I (استقراراصلی و موقت) و جامه شوران IIb مطرح است و آشکار است که عمر درازی تا سازه های مِهرازی گودین II دارد که شاید به عنوان قدیمی ترین مرحله از آهن II قدیم است. به هر روی درگودین II هیچ گونه مجموعه سفالی که بر پایۀ آن بتوان گودین را به مرحله قدیم این بخش بندی ارتباط داد، وجود ندارد. رِخنۀ سنت سفال نخودی در باختر مرکزی ایران و گسترش آن در لرستان شاید مدرکی است دال بر یکپارچه شدن مادها در منطقه های خاوری (همدان، ملایر و کنگاور) که باگسترش محدود به بخش های باختری در منطقه ماهیدشت کرمانشاه و بخش جنوبی در لرستان همراه شده است. میان آهن III قدیم و نو تاریخ گذاری قطعی وجود ندارد (کرتیس 1984، رویه 22). انگیزۀ این موضوع را استقرار کوتاه در نوشیجان می داند که شاید در575 پ.م  ترک شده است. پس از سه دورۀ استقرار که شاید 75 سال به درازا کشیده است. موضوعی که استروناخ به آن اشاره دارد (1984). و استقرار موقت حتا تا پایان سدۀ ششم پیش از میلاد ادامه داشته است. آهنII  قدیم با ادامه سنت سفال نخودی در گودین II (استقرار موقت)، باباجان I (درون گورها و مرحلۀ Ib جدید و لایه های ساختمانی مرحلۀIa  قدیم و جامه شوران IIa) حضور دارد. از قرار معلوم یکی از شاخصه های این مرحله حضور سنت سفال نخودی ظریف و کاسه هایی با دیوارۀ نازک است (گودینII  و جامه شوران IIa) . به هر روی حضور سفال مثلثی نقش دار در جامه شوران IIa که درگودین II و باباجان I  نیست، مشکلی به وجود می آورد. دو راه حل متفاوت برای این اختلاف می توان مطرح کرد، نخست این که ممکن است جامه شوران IIa تا اندازه ای از گودین II قدیمی تر باشد و دوم این که این تفاوت می تواند ناشی از یک پدیدۀ منطقه ای در ساخت سفال باشد. (لوین 1987، رویه 237). ترجیح می دهم این موضوع را به عنوان یک تضاد یا تقابل منطقه ای تعبیر کنم تا هنگامی که مدرکی خلاف آن پیدا شود. این تمایل را هم دارم که با نظر او هم داستان باشم. هم اکنون پراکندگی سفال مثلثی جامه شوران IIa به ماهیدشت و آثارسطحی در کردستان (زیویه) و در آذربایجان (حسنلو IIIb بالایی) محدود می شود. هرچند  این سفال درکاوش و بررسی منطقۀ کنگاور پیدا نشده است. و همچنین در خاور الوند، یعنی دشت همدان (سوینی 1975) هم وجود ندارد. بنابراین آهن III قدیم با دورۀ هخامنشی کمابیش در یک ردیف جای می گیرد.

آهنIV  (?350-?150 پ.م)

یانگ (1975) اصطلاح دوره آهن IV را برای توصیف همۀ ماده های یافت شده در درۀ کنگاور پیشنهاد کرد که به پس از مجموعه سفال گودین II و پیش از ماده هایی که آن ها را می توان به عنوان سفال جلینگی پارتی دانست، وابستگی داشت. در نبود سفال مثلثی میان آهن III و IV در آذربایجان و کردستان می توانیم شاخصه های ویژۀ بیشتری را ببینیم. لوین کاربرد اصطلاح آهنIV  را به تمامی باختر ایران تعمیم داده و آن را با آن چه که هرینک (پارتی قدیم) پیشنهاد می کرد، یکی دانست (هرینک 1983، لوین 1987، رویه 239). از قرار معلوم آهنIV  را به عنوان دوره ای که دارای سنت فراگیر سفال نقش دار است، تعریف کرد که در جامه شوران I و پاسارگاد به خوبی دیده می شود و دارای گونه های سفالی همچون کاسه های مسطح (بشقاب ماهی)، سبوهایی با لبۀ سه پر، قمقمه ها و کاسه های لاله ای هستند (جامه شوران I و پاسارگاد). (لوین 1987، رویه 239). لوین سفال جامه شوران I را در راستای پایان دورۀ هخامنشی یا پس از آن ارایه می کند (لوین 1987، رویه 239). گونه های سفالی همچون قمقمه ها، کاسه های لاله ای و سبوهایی با لبۀ سه پر. گرچه همۀ آن ها شکل استاندارد پایان دورۀ هخامنشی به شمار می آیند و گاهنگاری برخی از سفال های شاخص و با ارزش ما را به این زمان محدود می کند. اما به هر روی بشقاب ماهی از نظر گونه شناسی شکلی هلنیستیکی دارد (استروناخ 1978، رویه 184). هم اکنون جامه شوران I به اواخر سدۀ چهارم پیش از میلاد و حتا جلوتر از آن تاریخ گذاری می شود.

 

گزیدۀ جستار

روشن است که در باستان شناسی عصر آهن دیدگاه های متفاوتی وجود دارد. اگر چه در زمینۀ توالی دوره ها در عصرآهن بر پایۀ پژوهش هایی که در سه دهۀ گذشته انجام گرفته است، پیشرفت هایی را می بینیم، ولی هنوز در زمینۀ تاریخ گذاری های متناسب و لایه نگاری این دوره در باختر مرکزی ایران کاستی هایی به چشم می خورد. داده هایی که بر پایۀ بررسی ها وجود دارد بیانگر پراکندگی نمونه ها در دوره های گوناگون عصرآهن است که به شکل اجتناب ناپذیری از طبیعت و حالتی خشن و در همین حال پیچیده و دشوار برخوردار هستند. هر چند تعبیر و تفسیرهای باستان شناختی سرانجام به عنوان پایه ای برای تفسیر رفتارهای انسانی و فرهنگی در این دوره قرار گرفته و مواد فرهنگی در این زمینه را تعریف نموده است. به هر روی ساختارهای فرهنگی گوناگون و درآمیخته هستند. در نتیجه بسیار دشوار است که انگیزۀ ارتباط پدیده های ویژۀ فرهنگی را بر پایۀ ماده های باستان شناسی یا حادثه های تاریخی این دوره که خیلی هم پیچیده هستند، روشن کرد. نبود یک گاهنگاری محکم که این دوره را خوب تعریف کند احساس می شود. شاهدهای باستان شناختی و رویدادهای تاریخی در این مقطع از هردو جهت پر از تردید هستند.

دیدگاه

بدیهی است که کوشش هایی برای تشخیص مرحله های فرهنگی مادها بر پایۀ نشانه های روشن و بی پرده انجام گرفته است. در این گفت و گو از اصطلاحاتی بهره برده ام که بر دوره بندی های گوناگون از تاریخ مادها دلالت دارد.

دورۀ شکل گیری : از نخستین حضور مادها در زاگرس مرکزی یعنی سدۀ نهم پیش از میلاد تا فروپاشی نینوا در 612  پیش از میلاد را در برمی گیرد.

دورۀ امپراتوری : از 612 پیش از میلاد تا شکست خوردن آستیاگ به وسیلۀ کورش دوم در 550 پ .م

دورۀ هخامنشی : از550  پ.م  تا چیره شدن الکساندر بر پارس در 330 پ.م.

هر چند اصطلاح امپراتوری را با احتیاط به کار بردم. از زمان مطرح شدن این پیشنهاد که مادها هیچ گاه به یک ساختار حکومتی دست نیافتند (سانسیسی و یردنبورگ 1988). هماره پرسش های اساسی فراوانی درمورد این انگاره ها مطرح است، ولی به گونۀ روشن ساختار حکومت مستقل و وجود مادها را نمی توان مورد تردید قرار داد. ساختاری که به شکل نا بهنگامی به وسیلۀ کورش دوم فرو پاشید. پس از ارزیابی دوبارۀ مدرک های مربوط به باستان شناسی، تاریخ و زبان شناسی متقاعد شدم که درحقیقت امپراتوری مادها در آغاز سدۀ ششم پ.م به وجود آمده است. و به هر روی از موضوع وجود امپراتوری مادها دفاع می کنم. هر چند باید چشم به راه دیگر دیدگاه ها هم بود.

ترک ناآشکار محوطه های شاخص عصر آهن III

در مورد توالی باستان شناختی چهار محوطۀ کاوش شده، نکته های بسیاری را بیان کردیم. در سه تا از محوطه های مورد گفت و گوی ما زندگی در دژهای برج و بارو دار آغاز شده بود. در طول دورۀ آهنIII  در سه محوطه شاهد دگرگونی اساسی از استقراری اصلی به استقراری کوتاه مدت و ضعیف یا یک دهکدۀ کوچک هستیم. این دگرگونی با رویدادهای تاریخی هم زمانش هماهنگ نیست و آن را نمی توان توضیح داد. نبود همانندی از آن جا ناشی می شود که نتیجه های مقدماتی از رسیدن به مرحله ای فرهنگی یاد می کنند که منجر به تشکیل قدرت سیاسی متمرکزی شده است. تفکیک در ساختار باباجانIII  تنها مختص به این محوطه نیست و نشانه هایی مشخص از دگرگونی ماده های فرهنگی دیده می شود. و این تفکیک به روشنی به دورۀ میانی کشیده خواهد شد. این موضوع پدیده ای طبیعی و در همین حال مهم است و به توجه بیشتری نیاز دارد. زیرا به دورۀ هخامنشی منتقل شده است. ترک محوطۀ نوشیجان هم گویا زودتر از گودین II صورت گرفته است که البته می توان گفت در پایان دوره، پیش از شکل گیری امپراتوری مادها است. مگر این که دانش ما از توالی دوره ها اشتباه باشد. هر چند این موضوعی است که با آن چه در پایان دورۀ هخامنشی روی می دهد، هیچ شباهتی ندارد. شاید بتوان چنین تعبیر کرد که در دورۀ پیش از یکپارچه شدن مادها سیاست های تحریمی و کیفری آشوری ها، حس همکاری میان قبیله های پراکندۀ مادی و رقابت آن ها را با آشوری ها برانگیخته و سیاست های کلی به سوی یکپارچگی گام نهاده است و همین افزایش قدرت مرکزی در هگمتانه را سبب شده است. و به دنبال آن مرحله ای موفق را هم رقم زده است. البته تشکیل دولت مرکزگرای ماد در هگمتانه با چالش هایی همچون کاهش توان اقتصادی هم دست به گریبان بوده است. گودین II دارای ساختاری پیچیده و در همین حال مهم است که به عنوان یکی از سه محوطۀ شاخص عصر آهن خودنمایی می کند. دارای موقعیت راهبردی بوده است که انگیزۀ گسترش و پیشرفت این محوطه در آن روزگار شده است. می توان چنین تصور کرد که ترک گودین در نتیجه اقدام نظامی آشوری ها در پایان دوره صورت گرفته است. شاید در مرحلۀ پیش از یکپارچه شدن و تمرکز قدرت مادها و شکل گیری امپراتوری ماد. شاید هم این محل پس از تشکیل دولت یکپارچۀ ماد بر اثر دشواری های اقتصادی ترک شده است یا این که پس از چیره شدن کورش دوم بر سرزمین ماد به سال 550 پ.م  رها شده است. هم اکنون راه حل دقیقی برای تشخیص این موضوع نداریم.

در سدۀ هفتم پیش از میلاد دژها و مجموعه های شاخصی همچون گودین و نوشیجان وجود نوعی حکومت یا تشکیلات مرکزی را ضمن این که از ثروت کافی هم  برخوردار بوده را ثابت کرده است و به روشنی این مرحله را می توان به پایان سدۀ هفتم و ابتدای سدۀ ششم پ .م  نسبت داد. ضمن آن که، این موقعیت نخست در نوشیجان و سپس درگودین تغییر یافته است و در این دو محوطه گروهی کوچک یا در واقع خانه به دوشانی بدوی ساکن شده اند. و به نظر می رسد که در همۀ منطقه هم این موضوع صدق می کند. با جسارت گسست و ناپیوستگی همانندی را در همۀ دژهای شاخص عصرآهن پایانی در منطقۀ باختر مرکزی ایران را پیشنهاد می کنم. به گونۀ کلی می توان دو انگاره را دربارۀ رها شدن این جایگاه ها بیان کرد. شاید پس از شکل گیری دولت پادشاهی ماد که هگمتانه (همدان) مرکز آن بوده و با تمرکز قدرت در این پایتخت محل هایی همچون نوشیجان و گودین براساس دستور حکومت مرکزی یا به میل خود ساکنان آن ها ترک شده اند و از سوی دیگر شاید دشواری های اجتماعی، اقتصادی و گرفتاری های مربوط به جغرافیای سیاسی و جمعیت این دژها (باباجان و نوشیجان) درنتیجۀ فروپاشی امپراتوری آشور نو انگیزۀ رها شدن آن ها شده است و گودین هم که تا نیمه سدۀ ششم پ.م به زندگانی خود ادامه داده است. پس از چیره شدن کورش دوم بر سرزمین ماد به سال 550 پ.م  رها گردیده است.

سرزمین ماد در روزگار هخامنشی

بر پایۀ آن چه که در بند پیشین دیدیم، نبود مدرک های تاریخی عصرآهن پایانی در زاگرس مرکزی دلیلی شده بر نبود یک گاهنگاری دقیق از توالی باستان شناختی این دوره. چگونه می توان گفت که مادها در دورۀ هخامنشی حضور داشته اند؟ بر اساس دانستنی های رایج و باستان شناسی، مادها چه پیش از شکل گیری شهریاری هخامنشی و چه در زمان امپراتوری هخامنشی با آن ها برخوردهایی را داشته اند.

دورۀ هخامنشی در گودین، نوشیجان و باباجان I به صورت یک دهکدۀ کوچک و ساده یا استقراری کوتاه مدت حضور دارد. چیستی استقرار دورۀ هخامنشی در جامه شوران به انگیزۀ کم بودن مدرک های باستان شناسی روشن نیست. بنابراین در این مورد گفت و گو نمی کنیم. استقرارهای کوچک هخامنشی را می توان ناشی از چیرگی پارس ها و فروپاشی مادها و به دنبال آن شرایط سخت اقتصادی حاکم بر جامعه دانست. اینگراهام مثالی را برای این مرحله ذکر می کند (1986، رویه 804).

پیش از به قدرت رسیدن داریوش تخت پادشاهی دودمان هخامنشی به زور ستانده می شود و در این هنگام شورشی درونی در اندازه ای گسترده باعث چیرگی مردم در باختر زاگرس مرکزی می شود... مردمی که با تهیدستی زندگی می کردند. بی گمان شورش های گِئوماتا و فَرورتیش به دنبال شرایط سخت پس از سال 522 پ.م  صورت گرفته است و شرایط درهم و برهمی را در سرزمین مادها پدید آورده است. هر چند این رویدادها در اثر نارضایتی عمیق مادها نسبت به پارس ها رخ داده است. رویدادهای تاریخی صورت گرفته در این هنگام و چگونگی پیوند و رابطۀ میان ساکنان هخامنشی ماد با مادهای بومی را نمی توانیم گزارش کنیم. مادها بسیار زود و ناگهانی در امپراتوری تازه هخامنشی حل شدند. وجود سه دهکده در محوطه های شاخص مادی دلیلی است برحضور مادها در دوره هخامنشی. به هر روی این موضوع روشن است که استقرارهای کوتاه مدت یا استقرار در دهکده های محوطه های شاخص مادی به روزگار هخامنشی را می توان به عنوان استقرارهایی ناروشن و در این حال بدون  رِخنه و رونق اقتصادی ارزیابی کرد. هم اکنون به عنوان تنها نامزد، باباجان II را به شکل زیستگاهی ناپایدار که مدتی دوام آورده است و البته از توان اقتصادی آن هم کم نشده، نام می بریم. در باباجان I همانند گودین استقرارهای کوتاه مدتی را در دورۀ هخامنشی شاهد هستیم. استروناخ و کرتیس بر این باورند که استقرار ناپایدار در نوشیجان هم تا نیمۀ سدۀ ششم پ.م  ادامه داشته است. تا هنگامی که امپراتوری هخامنشی خود را بر ماد تحمیل کرد به نظر وقفه ای در این محوطه وجود نداشته و استاندارد سطح زندگی هم کاهش نیافته است. به گونۀ گزیده استقرارهای دورۀ هخامنشی در سه محوطه نام برده شده، وضعیت اقتصادی بسیار بدی نداشته اند. ضمن این که نسبت به دهکده ها و سکونت گاه هایی که در ابتدا و پایان این دوره در زاگرس مرکزی شکل گرفته اند، همسانی های گوناگونی را می توان دید. به راستی می توان همانندی سکونت گاه های این منطقه را در نتیجه قانون محکم و برابر هخامنشی دانست. می توان چنین نتیجه گرفت که الگوی دوران مادها یعنی پراکندگی ثروت و قدرت در دوره هخامنشی و در منطقه زاگرس مرکزی دوباره پایه گذاری و دنبال نشده است و به پدیداری طبقه اجتماعی ویژه ای منجر شده است. بر پایۀ سرچشمه های تاریخی طبقه ای ویژه از مادها جایگاه بلند مرتبه ای را در ساختار قدرت هخامنشیان برای خود پدید آوردند و هگمتانه به عنوان مرکزی مهم باقی ماند. ساتراپی ماد در دورۀ هخامنشی میزان و چگونگی دریافت مالیات را تعیین می کرد. افزون بر این شواهد باستان شناسی همچون تعدادی از آرامگاه های صخره ای از حضور طبقه های اجتماعی خاصی در باختر مرکزی ایران خبر می دهند و به شکلی کاملاً طبیعی می توان آرامگاه های صخره ای را به این طبقۀ ویژه ارتباط داد.

هرچند نشانه هایی که بیانگر پراکندگی قدرت مادها بوده در ابتدا با گسست و دگرگونی در ساختارظاهری و درونی قدرت مادها به تمرکزگرایی و هم پیمانی انجامیده است، ولی کاهش توان اقتصادی درون امپراتوری ماد یا پیروزی پارس ها سبب شده که امپراتوری ماد زندگی کوتاهی را سپری کند. هم اکنون نمی توانیم این موضوع را تشخیص دهیم. به هر روی روشن است که مادها در دورۀ هخامنشی از درجه و اعتبار بالایی برخوردار بودند. از سوی دیگر پراکندگی سفال مثلثی در پایان دوره آهن III به عنوان نشانه ای از سنتی محلی و منطقه ای است که در ادامه و در برخورد با نقش قدرتمندی که دورۀ هخامنشی در باختر مرکزی ایران بازی می کند، تغییر می نماید و سنت سفال سازی به شکلی همسان در جنوب، باختر و شمال باختری ایران رایج می گردد. ارتباط میان این پدیده و پیروزی الکساندر موجه جلوه می کند و به نظر می رسد که راه دیگری هم نمی توان عنوان کرد.

در گذشته بارها ورود هخامنشیان بزرگ ترین بخش بندی ایرانیان به شمار می آمده است. از یک سو شاهان آشوری از بهره برداری از منطقه های خاور قلمرو خود گپ می زنند و ازسوی دیگر نجوای مورخان یونانی به شکلی گمراه کننده در گوش ما وجود دارد.

اگر ارزش ابتکاری برای این وابستگی پیشین وجود داشته باشد این است که به درک جامعه مادی در دورۀ هخامنشی نمی توانیم امیدوار باشیم. دوباره از زمان کورش دوم حکومت کردن بدون به رسمیت شناختن جامعه مادی که پیش از دورۀ هخامنشی وجود داشته است، نسبتاً بخشی از دگرگونی های پی در پی قابل توجه بوده است. به گونه ای که با تسلسل فرهنگی پویایی سر و کار داریم.

 

 

پی نوشت

این مقاله برگردانی است از :

St.C.Brown,1990,“Media in Achaemenid period:the late Iron Age in central west Iran”,Achaemenid History IV:centre and periphery,proceedins of the Groningen,1986,Achaemenid,Historyworkshop,ed.by:H.Sancisi-weerdenburg,and A.Kuhrt,leiden:Nederlands Instituut Voorhet Nabiji Oosten,pp.63-76.

 

 

 

 

 

*کارشناس اَرشد باستان شناسی کارشناس اَرشد هندشناسی

 


1395/12/03 - 4:00 AM






دیدگاه های شما
 
دیدگاهی برای نمایش ثبت نشده است
 
دیدگاه خود را راجع به این گزارش بنویسید

نام شما:

 
   
پست الکترونیک:  
   
   

:دیدگاه شما

 
   
 
http://www.20script.ir